یادم است آن قدیم ندیم ها ، یک بار در حالی که به سقف ِ اتاق خیره شده بود، کامی از سیگارش گرفت ُ گفت :
جات ُ تو زندگی پیدا کـُــن ، من یه رنج کشیده اَم که روحم تو زندان ارضا شُد
بعد، خنده ای به دنیا کرد ُ گـُـفت ،
میخام سرباز ِ ارتش ِ صُلح باشم دُرُست ،
مثل ِ ماهی های ِ اُقیانوس ِ آرام
بگو چه آرزویی میخای جز آغوش ِ آفتاب ؟
THIS is the END
Today: 89.06.23